تبليغاتX
حرف های خودمونی

حرف های خودمونی
از هر دری سخنی
انتظار

 

گل های مریم را در آب انداخته ام

کنار عکست عود روشن کرده ام

ته سیگار های سوخته را دور ریخته ام

پرنیان دیدار پوشیده ام و منتظر...

گویی صدای پای کسی پشت دیوارها

مرا نوید رسیدنت می دهد.

بیا دارم سازم را کوک می کنم

می خواهم ترانه ی قدم هایت را امشب بنوازم.

[ جمعه 1390/07/29 ] [ 2:23 ] [ حسین ]

هوای بغض

بوی تردید مرا

تا روزهای تنهایت نفس خواهد کشید

در بادهایی که می گذرند

و فردایی که می دانم برای تو سخت تر از امروز نیست.

 

تقدیر ما

از بوی اقاقی های رها

تا پیچ و تابی که می پیچد به موهایم

روی نام تو خط کشید!

 

شاید این کوچه به اشتباه از تو خبر می آورد هنوز

غربت این نبوغ

ما را پیاده به جاده های دور می برد.

 

شاید از این هوای خیس

دانه های برف برای تو کافی باشد

هق هق پنجره و کبریت نم کشیده

 اما سهم من نبود!

 

سخت است که بادها بوی باغ بیاورند

و دست من در باد تکان بخورد

تا اعتراف ساده ای

                        که خداحافظ!

[ پنجشنبه 1390/07/14 ] [ 1:48 ] [ حسین ]

به بهانه ی کابوس های هر شبم و روزهای سرزمینم که از کابوس هایم پیشی گرفته اند


یادم می آید از روزهای دور

که صدای باروت و خون همسایه ی کودکی هایم بود

"سرزمین جغرافیایی مقدس است"!

 

در مدرسه سرزمین مانتو های گشادی بود

که بر تنهامان می پوشاندند

و در دانشگاه واژه ای که کمرنگ و کمرنگ تر می شد...

 

نمی دانم کجای روزها بود که سرزمین از سَرِ ما گذشت

و ما که در روزهای کودکی مشق های خود را رج زده بودیم

تا این سوی آب ها پیش آمدیم

 

امروز سرزمین سطر اول تمام خبرهاست

و غربت با خبر حصر خانگی برایمان معنا می شود

سرزمین هنوز در قاب کودکی هایمان خاک می خورد

و ما که پیاده راهها را پیموده بودیم

برای پابرهنه ماندن همشهری هایمان بهانه کم می آوریم

 

ما همه از یک واژه گریختیم

                                     و هیچ سرپناهی برایمان امن نیست!


[ سه شنبه 1390/01/09 ] [ 20:5 ] [ حسین ]

به یاد روزهایی که "ما سه نفر بودیم"...

 

ما سه نفر بودیم
دست هامان بی سایه
سایه هامان بر دیوار
و چشم هامان رو به رد پرندگانی
که در اوقات رویاها رفته بودند
بعد هم اندکی باران آمد

ما دلمان برای خواندن یک ترانه معمولی تنگ شده بود
اما صدای چیزی شبیه صدای ادمی آمد.
سال ها بعد از مادران مویه نشین شنیدیم
هیچ بهاری ان همه رگبار نابه هنگام نباریده بود
می گویند سال...سال کبوتر بود.


ما دو نفر بودیم
یادهامان در خانه
خواب هامان از دریا
و لب هامان تشنه
تنها به نام یکی پیاله از انعکاس نوشانوش
بعد هم اندکی باران آمد

ما دلمان برای دیدن یک رخسار آشنا تنگ شده بود
اما صدای شکستن چیزی شبیه صدای آدمی آمد.
سال ها بعد از مادران مویه نشین شنیدیم
هیچ بهاری آن همه باران نابه هنگام نباریده بود
می گویند سال... سال چاقو بود.

ما یک نفر بودیم.
بعد هم اندکی باران آمد...

[ چهارشنبه 1389/10/15 ] [ 10:3 ] [ حسین ]

می میرم به جرم آن که هنوز زنده بودم

 

۱

تمام شده ای

تمام شده ای

سرفه کن!

می خواهم به پاس آخرین کلمات

 که از دهانت می افتد

سجده کنم خاک را.

 

۲

مواعظ سنگ را می شناسم

مواعظ برف-همسایه ی کودکی هایم

مواعظ رگبار-جوانی آسمان

رود

از چه سخن می گوید

او که به پای خود

                       دست افشان

 به جانب تبعید می رود.

[ شنبه 1389/05/09 ] [ 17:54 ] [ حسین ]

درباره وبلاگ

امکانات وب
آپلود عکس