در روزهای ناباور رهسپار به تاریکی
سرگشته و گنگ
بین انتخاب نور و ارتعاش سیم های زنگ زده ی گیتار
سر به گریبان فرو بردم
نه راهی برای رفتن بود
نه امیدی برای بازگشت
من نه می نوشتم
نه ساز نا کوک زمانه ام را کوک می کردم
شوقی مرا به فردا پیوند نمی زد
پرنده ی کوچک آرزو
بال و پرش خیس و یخ زده بود
من اینجا بودم
چون
در همین نقطه از زمین روانه ی زندگی شده بودم
با تمامی باورهای به نسیم سپرده ی شرقی ام
خودم را محکم به اعتقادات شیرینم
بسته بودم
باد می آمد
باد می آمد و مرا روانه ی روزهای طوفانی می کرد
چونان کشتی شکسته ای که مدام
امواج کف آلود دریا او را در ساحل عُق می زنند
می رفتم و می آمدم
خلق می شدم و دوباره می مُردم
فلسفه ی قشنگی نبود
ذره ذره ذوب شدن
باید راهی پیدا می شد
که مرا به آرامش برساند
بی راهه ها را امتحان کرده بودم
هیچ کدام مرا به افق نمی رساند
بیهودگی بیداد می کرد!
من به دنبال چیزی بودم که شاید یافتنش دیگر
از فتح بلند ترین قله ها دشوارتر بود
امید را نباید از دست داد
در این برکه ی بی حوصلگی دست مشوی
توانت را به گستردگی آسمان آبی بدوز و
باز هم برخیز
می گفتم و می رفتم
می خواندم و می خواستم که شاعر باشم
داغی شن های کویر
زیر پاهایم لمس می شد
ولی هرگز باورش نمی کردم!
من باید به انتهای قصه می رسیدم
این ها همه بهانه بود